تبليغاتX
غزلک
غزلک


من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها...

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...


می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...


شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...


کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...


اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...


حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...


پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 16:40 توسط میثم|

با درودی به خانه می‌آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می‌گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می‌کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می‌کشد.

گامی‌است پیش از گامی‌دیگر

که جاده را بیدار می‌کند.

تداومی‌است که زمان مرا می‌سازد

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می‌کند.

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 22:41 توسط میثم|


بايد مي گذشتم پيش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم

عادت به بودنت،ديدنت،شنيدنت،...

و مهم تر از همه عادت به دوست داشتنت

بايد مي گذشتم

يادم هست که مي گفتند "زمان زود مي گذرد"

يادم هست که مي گفتند "از دل برود هر آنکه از ديده رود"

اما اينجا زمان متوقف شده است ،گويي پنهان است

شايد ساعتها خوابيده اند

و من مي دانم

دلم برايت تنگ شده است

دل من تنگ شده است ...

براي آن روزها،روزهايي که هيچگاه باز نمي گردند

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 0:17 توسط میثم|

درزمين هيج عشقي نيست كه زمينت نزند.....

 

آسمان

 

را دریاب

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 22:41 توسط میثم

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.


عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟


گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟


گفت: خودم را می بینم !


عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی


آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه


اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص

خودت را نمی بینی


این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :


وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.


اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند


تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت

 برداری،


تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 23:28 توسط میثم|

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

 

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 22:8 توسط میثم|

در جلسه امتحانِ عشق

من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!


یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!


در این سکوت بغض آلود


قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!


و برگۀ سفیدم عاشقانه ها قطره را در آغوش می‌کشد!


عشق تو نوشتنی نیست..


در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!


وقت تمام است.


برگه‌ها بالا

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 1:3 توسط میثم|

نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوت
مان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان
بر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، خدایمان
را به رخ می کشد.

بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 0:58 توسط میثم


دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم

لابه لای تمام خاطرات گذشته...

تمام خوبهایم را  ورق زدم...

لحظه به لحظه اش را...

رد پایت همه جا جاریست...

اما...

دوباره تکرار داستان همیشگی

نبود تو و انتظار من...!!!

امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!

امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!

شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 0:12 توسط میثم|

با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست

من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ هایی از بوسه

با ساعت غرورم اما

من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست

ها... چشم ها را می بندم

ها... گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم - اینک - وقت عبور عطر تن توست

محمد علی بهمنی

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 13:20 توسط میثم|


آخرين مطالب
» در این دلواپسی ها نشسته ام تنها
»
»
»
» پند عارف
»
» امتحان عشق
» دوباره صدایم کن
»
» ساعت

Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت