من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها... می خواهم با تو سخن بگویم.... می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم... و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند... با درودی به خانه میآیی و با بدرودی خانه را ترک میگویی ای سازنده! لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست: این آن لحظه ی ِ واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را انتظار میکشد. نوسانی در لنگر ساعت است که لنگر را با نوسانی دیگر به کار میکشد. گامیاست پیش از گامیدیگر که جاده را بیدار میکند. تداومیاست که زمان مرا میسازد لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار میکند. عادت به بودنت،ديدنت،شنيدنت،... و مهم تر از همه عادت به دوست داشتنت بايد مي گذشتم يادم هست که مي گفتند "زمان زود مي گذرد" يادم هست که مي گفتند "از دل برود هر آنکه از ديده رود" اما اينجا زمان متوقف شده است ،گويي پنهان است شايد ساعتها خوابيده اند و من مي دانم دلم برايت تنگ شده است دل من تنگ شده است ... براي آن روزها،روزهايي که هيچگاه باز نمي گردند درزمين هيج عشقي نيست كه زمينت نزند..... آسمان را دریاب بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ خودت را نمی بینی برداری، دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی درمه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه به جا می ماند رد پائی است و خاطره ای که هر از گاه پس میزند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را من ماندهام و یک برگۀ سفید! درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم، لابه لای تمام خاطرات گذشته... تمام خوبهایم را ورق زدم... لحظه به لحظه اش را... رد پایت همه جا جاریست... اما... دوباره تکرار داستان همیشگی نبود تو و انتظار من...!!! امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!! امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...! شاید برگی را از قلم انداخته باشم! با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ هایی از بوسه با ساعت غرورم اما من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست ها... چشم ها را می بندم ها... گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم - اینک - وقت عبور عطر تن توست محمد علی بهمنی
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...
شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...
کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...
اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...
حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...
پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...![]()
![]()
بايد مي گذشتم پيش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم![]()
![]()
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری![]()
![]()
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه ها قطره را در آغوش میکشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم!
وقت تمام است.
برگهها بالا![]()
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، خدایمان را به رخ می کشد.
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..![]()
دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |


